نوشته شده توسط : sayberi-saveh

 



تا دست راستش را جلوتر برد تازه یادش افتاد ...
بغضش گرفت و اشکش جاری شد ..
لبخند حضرت عشق را میدید و زیر لب میگفت:
رحم الله عمی العباس !

 




:: بازديد از اين مطلب : 978
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
تاريخ انتشار : یکشنبه 10 شهریور 1392 | نظرات (2)
مطالب مرتبط با اين پست
ليست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

/images/anymous.png
فاطمه خانووم در تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من برم ناهار بخورم

امیر این از کادر میزنه بیرون قبلیه رو بده

بای

/images/anymous.png
فاطمه فداش بشی در تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
امیرحسین چیزی ب مدرسه نمونده ایی اصن دلم نمیخاد برم مدرسه من هیچ وقت درس نمیخوندم بعد بجاش همه ی شبو درس میخوندم خیلی روزای بدی بود

تو چرا اینقد خرخونی ها ؟


اين وبلاگ تحت حمايت هيچ ارگان و نهادي نمي باشد و در جهت مقابله با تهاجم فرهنگي توسط افسران جوان جنگ نرم در استان مرکزی طراحي شده است طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپی برداری بدون ذكر منبع ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد و شرعا حرام می باشد . معبر سایبری ساوه از جمعی وبلاگ های ارزشی استان مرکزی

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا